من همیشه برای اون که نبود شعر میگفتم الان که هست نمیتونم بیشتر از سه بیت بگم و خودم خندم میگیره ، همیشه سعی میکردم طوری باشم که اگه یه بار عاشق شدم یک عاشق سربلند باشم نه یک عاشق آواره آخه من یه منطقی دارم و اون اینه که اگه آواره باشی دو دلیل داره یکی اینکه تو ارزش اون رو نداشتی پس بنابراین اشکال از تو بوده و این خیلی بده و اگر تو در عشق چیزی کم نداشتی و طرف تو رو جواب کرد بدون که اون لایق تو نبوده و بازم اشکال از تو که عاشق همچین کسی شدی ولی اگر طرفت رو درست انتخاب کنی اونوقت که روزگار به مرادت و یادم یک دوست بهم گفت عشق دروغ نمیگه و من به این حرفش ایمان دارم و خواهم داشت و دعا کنید که من هم به مراد دلم برسم و این سه بیت نا تموم هم تقدیم به شما تا کامل کنم :
این عاشق خجالتی ، روش نمیشه بهت بگه
دوست داره عاشقته ، یه شاخه گل بهت بده
اما میخواد یه شعر بگه ، بگه توی فکر تو
بعد خدا روی لباش ، بگه فقط ذکر تو
تو رفتی و با رفتنت ، پنجره ها بسته شدن
از این همه در بدری ، شمعدونی ها خسته شدن
: اینم یه شعر ناتموم دیگه
ای کاش نمیدادی ، آن پاسخ هرگز را
آن لحضه که پس دادی ، آن شاخه نرگس را
امروز تو را دیدم ، در حسرت آیینه
این قلب شکسته شد ، هم صحبت آییه
امروز تو نزدیکی ، آن فاصله ها کم شد
این عاشق هم چون سرو ، از پاسخ تو خم شد